۴ روز به دلیل مصدومیت فکری نبودم .
امروز بعد از ۴ روز اومدم . توی نوشته امروزم یه چیز جدید به چشم میاد ..
آره ٬ ایول . آفرین ٬ یاد گرفتی بالاخره یه چیز یاد گرفتی ...
بابام بهم یاد داد ٬ تو این چند روز انقدر خوشحال بود که نمی دونم چرا همش به فکر من بود .
همش بهم یاد میداد ٬ نوشتن ٬ خوندن ٬ مسواک زدن ٬ فهم ٬ پول دآوردن و ....
بهش میگم بابایی من که هنوز بچم ٬ گفت نه تو بزرگ شدی دیگه اون کوچولوی ۵ روز پیش نیستی
خودم که نمی دونم . شاید یه دفعه بزرگ شدم . نکنه بابایی به من داروی جادویی داده ؟
بابایی : نه پسرم ٬ داروی جادویی فکر توئه .
نمی دونم یهو بابایی چرا اینجوری شد ..
من فقط بهش گفتم میخوام یه کاری بکنم ٬ تا بهش گفتم اینجوری شد.
وقتیم بابایی بهم یاد داد فکرم مصدوم شد ٬ فکرم رفت یه جای دیگه. نه انگار واقعا بزرگ شدم
بابایی که میگه شدی .
همش دلم پیششه .
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
هنگ کردم <ERROR>
گریه
گریه
گریه
ولی نشد !
چرا نشد ؟
چونکه نبود !
کی نبود کجا بود ؟ گشتم ٬ خوشهال بود .
خواننده : ای بابا ما که نفهمیدیم چی میگی
طو که نباید بفحمی ٬ این اشکای منه که میفحمه
باباییم بود ٬ ولی پیش من نبود ! طو فکرم بود ٬ ولی به فکرم نبود !
باباییم پیش فکرش بوده ٬ هالا فکرش کجا بوده !؟ پیش من که بوده ٬ نه نبوده
فکر کنم که یکی بحش چیزی گفته هالا چی گفته
.
.
.
امروذ باحام کاری نداشت ٬ بحم ظنگ نذد ٬ بحم یاد نداد ولی دوسطش دارم.
شاید رفطه واثم دل بگیره !؟ آخه دل می خوام چیکار
بذار فکر کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فکر
فکر
فکر
فکر
آره ٬ بابایی واثه خودش دل میخره ( منم یاد میگیرم )
.
.
میخوام برم
خواننده : کجا بری ٬ تنهایی آقا دزده می دزدتت . نرو .
میرم پیش بابایی ٬ میخوام برم طو فکرش ٬ اونجا که دذد نداره .
امروذ ظنگ ذدم به باباییم ::
مملی : ثلام بابایی![]()
بابایی : سلام مملی![]()
مملی : بابایی جونم خوبی ؟؟؟؟![]()
بابایی : آره گل پسرم خوبم.![]()
مملی : بابایی مملیط خثطه شده ![]()
بابایی : چرا عزیزم ؟![]()
مملی : من بلد نیثطم![]()
بابایی : چی بلد نیستی پسرم ؟![]()
مملی : نوشطن ، خوندن ، هرف ذدن ، جیق ذدن ، مثواک ذدن و ثه نغته.![]()
بابایی : عزیزم مگه بابایی مرده که بهت یاد نده اینارو ، خودم تا وقتی که زنده ام همه چی بهت یاد میدم![]()
مملی : بابایی راثط میگی ؟ ![]()
بابایی : آره عزیزم ، من که تا حالا بهت دروغ نگفتم ، از امروز شروع میکنم به یاددادن.
مملی : آخ جووووووووووووووووووووووووووون .![]()
![]()
![]()
تلفن : بیب بیب بیب بیب بیب بیب بیب بیب بیب بیب بیب
امروز برای مملی روز مقدسی است ، امروز برای بابایی مقدس تر.
مملی از فردا یاد میگیرد
حیشکی قیر از باباییم منو نمیشناصه ... مگه عاره ؟![]()
حیشکی قیر از باباییم با من هرف نمی ذنه ...![]()
حیشکی قیر از باباییم به من میگن نفهم![]()
حیشکی قیر از باباییم برام بثطنی نمیخره ....![]()
حیشکی قیر از باباییم منو نمیبره پارک دمه خونه![]()
حیشکی قیر از باباییم برام از اونترنت آحنگ Download نمیکنه...![]()
حیشکی قیر از باباییم با من نیومده طوی ذمین![]()
حیشکی قیر از باباییم به من پول طو جیبی نمی ده![]()
ااااااااااااااااااااااااااااااااااه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
خثطه شدم انغد اذ باباییم تآریف کردم
..............
یعنی چی ؟؟؟؟

