۴ روز به دلیل مصدومیت فکری نبودم .
امروز بعد از ۴ روز اومدم . توی نوشته امروزم یه چیز جدید به چشم میاد ..
آره ٬ ایول . آفرین ٬ یاد گرفتی بالاخره یه چیز یاد گرفتی ...
بابام بهم یاد داد ٬ تو این چند روز انقدر خوشحال بود که نمی دونم چرا همش به فکر من بود .
همش بهم یاد میداد ٬ نوشتن ٬ خوندن ٬ مسواک زدن ٬ فهم ٬ پول دآوردن و ....
بهش میگم بابایی من که هنوز بچم ٬ گفت نه تو بزرگ شدی دیگه اون کوچولوی ۵ روز پیش نیستی
خودم که نمی دونم . شاید یه دفعه بزرگ شدم . نکنه بابایی به من داروی جادویی داده ؟
بابایی : نه پسرم ٬ داروی جادویی فکر توئه .
نمی دونم یهو بابایی چرا اینجوری شد ..
من فقط بهش گفتم میخوام یه کاری بکنم ٬ تا بهش گفتم اینجوری شد.
وقتیم بابایی بهم یاد داد فکرم مصدوم شد ٬ فکرم رفت یه جای دیگه. نه انگار واقعا بزرگ شدم
بابایی که میگه شدی .
همش دلم پیششه .
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
هنگ کردم <ERROR>
گریه
گریه
گریه

