تبليغاتX
دست نوشته های یک کودک نفهم!!!! - مصدومیت
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
مصدومیت
سلام

 

۴ روز به دلیل مصدومیت فکری نبودم .

امروز بعد از ۴ روز اومدم . توی نوشته امروزم یه چیز جدید به چشم میاد ..

آره ٬ ایول . آفرین ٬ یاد گرفتی بالاخره یه چیز یاد گرفتی ...

بابام بهم یاد داد ٬ تو این چند روز انقدر خوشحال بود که نمی دونم چرا همش به فکر من بود .

همش بهم یاد میداد ٬ نوشتن ٬ خوندن ٬ مسواک زدن ٬ فهم ٬ پول دآوردن و ....

بهش میگم بابایی من که هنوز بچم ٬ گفت نه تو بزرگ شدی دیگه اون کوچولوی ۵ روز پیش نیستی

خودم که نمی دونم  . شاید یه دفعه بزرگ شدم . نکنه بابایی به من داروی جادویی داده ؟

بابایی : نه پسرم ٬ داروی جادویی فکر توئه .

نمی دونم یهو بابایی چرا اینجوری شد ..

من فقط بهش گفتم میخوام یه کاری بکنم  ٬ تا بهش گفتم اینجوری شد.

وقتیم بابایی بهم یاد داد فکرم مصدوم شد ٬ فکرم رفت یه جای دیگه. نه انگار واقعا بزرگ شدم

بابایی که میگه شدی .

همش دلم پیششه .

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

هنگ کردم                               <ERROR>

گریه

         گریه

                  گریه

 

نوشته شده توسط مملی در 14:16 | | لینک به این مطلب